مریم دختر عمران


+ آفتاب معنوی

کتاب " آفتاب معنوی، چهل داستان از مثنوی " رو تموم کردم. در واقع اولین کتابی بود که درباره ی مثنوی می خوندم. خیلی عالی بود. همیشه از خوندن و حتی خریدن مثنوی فرار می کردم. فکر می کردم درک اشعارش خیلی سخته و متوجه نمی شم اما الان نظرم عوض شده! دو تا مطلب که به نظرم جالب بود رو اینجا می نویسم.

مطلب اول، در داستان اعرابی درویش و زن او، ص 198:

" گفت پیغمبر که:"زن بر عاقلان     غالب آید سخت و بر صاحبدلان

باز بر زن جاهلان چیره شوند      زانکه ایشان تند و بس خیره روند

کم بودشان رقت و لطف و وداد   زانکه حیوانی است غالب بر نهاد."

مهر و رقت وصف انسانی بود    خشم و شهوت وصف حیوانی بود"

شرح ابیات ص214:

" پیامبر (ص) فرمود که زنان پیوسته بر خردمندان و صاحبدلان چیره اند اما جاهلان بر زنان غلبه دارند زیرا تندخو و خشم آورند. از رقت احساس و مهر و شفقت بهره ای اندک دارند و خوی حیوانی بر نهادشان چنگ افکنده است.

چیرگی زنان به سبب رعایتی است که مردم تربیت یافته از حال زن معمول می دارند، و همان نکته ای است که حدیث نبوی بدان اشارت دارد؛ ما اکرم النساء الا کریم و لا اهانهن الا لئیم ( جامع صفیر، ج2، ص10) : زنان را بزرگ نمی شمارند مگر مردم آزاده و آنان را خوار نمی دارند مگر مردم فرومایه.

و همچنین موافق سخن معاویه ابن ابی سفیان است که گفته: یغلبن الکرام و یغلبهن اللئام. (اخبار النساء، چاپ مصر، ص94) : زنان بر آزادگان چیره می شوند و مردم فرومایه بر آنها غالب می آیند.

مطلب دوم، ص309، در نقد و بررسی داستان منازعت 4کس جهت انگور:

منشاء بیشتر منازعات بشری بی اعتنایی انسان ها به خواسته های یکدیگر و عدم آگاهی از نیازها و دشواری های افراد دیگر به شمار آمده است و به همین سبب " از 3421 سال اخیر که جهان تاریخ مدون دارد، فقط 268 سال آن بدون جنگ و خونریزی گذشته است. جنگ یکی از عناصر پایدار تاریخ است و تمدن و دموکراسی از آن چیزی نکاسته است. انگیزه های جنگ در میان کشورها همان انگیزه های رقابت در میان افراد است: مال اندوزی، ستیزه جویی، غرور، میل به غذا، به مالکیت زمین و غیر اینها." "

----------------

آفتاب معنوی: چهل داستان از مثنوی جلال الدین حمد مولوی: شرح ابیات، اصطلاحات عرفانی، تفسیر ابیات و نقد بررسی داستان ها/ نادر وزین پور.- تهران: امیرکبیر،1375. 457ص.

نویسنده : مریم دختر عمران ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ گواهی نامه

گواهی نامه ام بالاخره رسید! احساس می کنم به چند جلسه توشهری نیاز دارم! آخه همه چی رو فراموش کردم!نیشخند

 

ادامه مطلب (4 بهمن ماه) :

بعد از مدت ها فرصت شد (همت کردم!) تا بیام و به روز کنم! این مدتی که نبودم مشغول اسباب کشی بودم. فکر می کنم 4دی ماه بود که وسایل رو به خونه جدید آوردیم. موقعی که قطعی شد باید خونه رو عوض کنیم خیلی خوش حال بودم چون به نظرم تنوعی بود که بعد از 2سال خونه رو عوض می کنیم، هرچند که خونه قبلی خونه ی "بخت" بود برام و حیاط و باغچه داشت و این خونه جدید آپارتمانیه! اما موقع اسباب کشی واقعا اعصابم خورد شده بود! حتی تصور نمی کردم این همه سخت باشه! نادر هم یه اخلاقی داره که همه کارها رو خودش به تنهایی و به کامل ترین شکل ممکن انجام بده و این بود که به من هم سخت گذشت! تازه الان که کارها تموم شده مدیون بابای نادر و مامان خودم هستیم که اگه درایت نمی کردن حالا حالاها باید حرص می خوردم! (نمی دونم چه علاقه ای داره نادر! دلش می خواد کارها طول بکشه! گاهی اوقات حسابی کلافه ام می کنه!)

البته الان هم که دارم این پست رو می نویسم خیلی کارای خورده ریزه مونده که فعلا از انجامش صرف نظر کردیم! تلفن هم که هفته پیش وصل شد!

این مدت حرفای زیادی داشتم که دلم می خواست بیام و بنویسم اما نشد، حالا اگه یادم مونده باشه!!! می نویسم!

به نیوشای عزیزم هم تسلیت می گم که مهم ترین شخصیت زندگیش رو از دست داده! راستش واژه "پدر" برای من همیشه با حسرت و غم همراه بوده. اما وقتی دل نوشته های نیوشا رو درباره پدرش خوندم یاد بابابزرگم افتادم که بزرگ ترین مرد زندگی ام بوده و هنوز هم با گذشت 18 سال از فوتش گاهی دلم برام تنگ می شه، برای خودش، حرف هاش، نصیحت هاش و دل بزرگش!

پ.ن.1: این رو برای "قلندر شب" می نویسم، اگه هنوز هم میاد و این جا رو می خونه: فیلم سلطان قلب ها رو بالاخره پیدا کردم، دیدم و کلی گریه کردم، یادته دنبالش می گشتم؟! دلم خیلی تنگه! برای تو و دوستی قشنگمون! برای اون ستاره طلایی که روی قلبت می درخشه و مهربونی های بی دریغت! حرف زیاده اما نمی نویسم شاید روزی برسه که به خودت بگم! برات آرزوی عشق و سلامتی می کنم هرجا که باشی!

 

نویسنده : مریم دختر عمران ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ ماجراهای مریم و گواهی نامه-2

سکانس 6:نیشخند

نادر ساعت 6صبح اومده نوبت گرفته و ساعت 7 من اومدم آموزشگاه تا اون برگرده خونه. نادر مرخصی گرفته تا موقع امتحان پیشم باشه، طبق تجربیات گذشتهعینک، من 8:15 در حال امتحان هستم.

پنج شنبه 21آبان سال1388ساعت 7:45صبح. افسر ِ تقریبا مسنی به سرعت ماشین رو پارک می کنه و بر خلاف معمول که سخنرانی می کنن، اسامی رو می خونه تا سوار ماشین بشیم! با این کار افسر هر دو رودست می خوریم! و الان نادر ظاهرا در خواب نازه!خمیازه

من نفر دوم هستم!مژه

خانومه 1:خواب به شدت آرامش داره! و حتی وقتی افسر اصرار می کنه که گاز بده بزن 2 و 3، با حرکات اسلوموشن این کار رو می کنه! و جلو یه مدرسه بهش می گه دور 3 فرمون بزن و انقدر شل و ول کار می کنه که سرویس مدارس و ماشین های دیگه از دو طرف منتظر حرکت خانومه هستند تا جایی که افسر خودش با چند بار عقب جلو رفتن ماشین رو از وسط خارج می کنه! و ما همگی گفتیم 100% مردوده!قهر

افسر: بزن کنار! شما ردی! سرعت عملت خیلی پائینه!قهر

خانومه 1: نـــــه! جنــــــابــــــــــــ ســــــرهنـــــــگ! مـــــن کـــــارامـــــ خوبـــــه! الـــــان چــــونــــ بافرمـــــون آشنــــا نبودم نتــــونســــتم دور بــــزنم! شمــــا یـــه فرصــــت دیـــــگه بــــهم بدیـــــن!خیال باطل

با کلی اصرار افسر می گه باشه اگه تونستیاز خود راضی این پراید رو پارک کنی قبولی! افسر ِ بیچاره فکر می کرد که بقیه کاراش هم داغونه! اما خانومه پراید رو به طرز وحشتناک خوبی پارک می کنه!ابرو

افسر: عجب شانسی! تعجبخوب ظاهرا چاره ای نیست که شما رو قبول کنیم!هیپنوتیزم

و خانومه 1 در کمال ناباوری ما قبول می شه!قهر

افسر: نفر بعدی بیاد!

من: در حالی که تا خرخره لباس پوشیدم، در اون شرایط ترجیح می دم خودم رو درگیر حواشی نکنم و به زور خودم رو پشت فرمون جا می کنم! ابروصکادرات رو سریع انجام می دم و منتظرم افسر بگه چیکار کنم!چشم

افسر: یکم دنده عقب برو و همین ماشین رو دوباره پارک کن!عینک

من:گاوچران اول دو فرمون باز می کنم، راهنما می زنم، یکم دنده عقب میرم، از پارک خارج می شم و پراید رو به خوبی پارک می کنم!

افسر: دور 1 فرمون!یول

افسر: دنده 2!یول

افسر: دنده3!یول

افسر: (در حالی که سرش رو آورده پائین و حواسش هست من چطوری دنده معکوس میرم) پارک 30 سانت!یول

افسر: دور 3 فرمون!یول

افسر: پارک 30 سانت!یول

افسر: بعدی!تشویق

من: نیشخندزبانعینکبغلمژههوراخنده

از ماشین پیاده می شم و برمی گردم که از دور نادر رو می بینم که داره دنبال من می گرده! خمیازه من هنوز در بهت و حیرت هستم که یعنی من قبول شدم؟! شاید دارم خواب می بینم؟! من بیدارم؟ جدا؟ هیپنوتیزمبا همین حالت گیج و ویج میرم تو بغل نادر و با ناراحتی می گم من قبول شدم!نیشخندناراحت

...............

پ.ن.1: از زحمات سرکار خانوم کرمانی کمال تشکر رو دارم!لبخند

پ.ن.2: اول آذر 86 مراسم عروسی ما بود که بعد به طور مفصل می نویسمش!لبخند

پ.ن.٣: اصلا دلم نمی خواست قبول بشم! زبانبر خلاف دفعات قبلی نیشخند


 

نویسنده : مریم دختر عمران ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ لیمو شیرین

این لیمو شیرین رو که شکل قلبه تقدیم می کنم به:

نادر که الان سر ِ کاره!

فاطمه، دخترخاله و هم بازی دوران کودکی ام که الان در تهران زندگی می کنه.

تکتم، دوست دوران راهنمایی ام که ازش خبری ندارم.

لیلا، دوست دوران دبیرستانم که ازش خبری ندارم.

شکوفه، دوست دوران دانشگاه ام که الان در نیشابور زندگی می کنه.

فرشته، دوست دوران دانشگاه ام که الان در گرگان زندگی می کنه.

سپیده، دوستم که الان تهران زندگی می کنه.

لیلی، دوستم که الان رفته بجنورد.

و همه ی دوستان مجازی ام که الان هرکدام در شهر خودشان زندگی می کنند.


................

پ.ن.1: نگران نادر هستم!نیشخند

پ.ن.2: اگه از مشهد خسته شدین و دنبال بهانه می گردین که به یه جای دیگه برین، به من خبر بدین! 6ماهه راهیتون می کنم!گاوچران

پ.ن.3: دوستی های من هم مثه همین لیمو شیرین می مونه، اولش شیرینه، بعد هم تلخ!خیال باطل


 

نویسنده : مریم دختر عمران ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ زنان و زمان

دارم کتاب "رازهایی درباره ی زنان که هر مردی باید آن ها را بدانند" رو می خونم، یعنی در واقع این روزها سرم رو دارم با گوش کردن به سخنرانی روان شناسان و این جور کتاب ها گرم می کنم. از نظر روحی خسته ام حتی نمی تونم لبخند بزنم! به سختی خوش حال می شم! دلایل زیادی داره یکی این که دوستان عزیزم ازم دور هستند! یکی ماجراهای گواهی نامه یکی مهمونی و عروسی های پشت سر هم که دائم باید به فکر لباس و ... باشی! کلا شرائط روحی مناسبی ندارم!

بگذریم. در فصل 3 کتاب درباره ی ارتباط زنان با زمان توضیح داده. در یک جایی به آقایون گفته که همیشه به همسرتون صبح بخیر، شب بخیر، سلام و خداحافظی بگید! خیلی برام جالب بود و وقتی فکر کردم دیدم نادر چقدر خوب این کار ها رو انجام میده! همیشه قبل از رفتن به کار حسابی بوسم می کنه و وقتی هم برمی گرده چند ثانیه محکم بغلم می کنه و حالم رو می پرسه! این لحظات رو خیلی دوست دارم و گاهی که به هر علتی انجام نمیده احساس خلاء می کنم و بهانه گیر می شم!

این ها رو به خاطر این گفتم که فکر نکنید همیشه از نادر بد می گم و زن پرتوقعی هستم، نه! هر انسانی یک سری نقاط قوت و یک سری نقاط ضعف داره و من هم به خاطر اخلاق های خوبی که نادر نداره ازش متنفر نیستم اما به خاطر اخلاق های خوبی که داره عاشقش هستم!

و باز فکر نکنید که الان جَو زده هستم و دارم ازش تعریف می کنم! اتفاقا با هم قهر هم هستیم و تصمیم داریم که یک ماه با هم حرف نزنیم! یعنی اون تصمیم گرفته و از اونجایی که می دونم نمی تونه طاقت بیاره قبول کردم! البته من نمی تونم غُرغُر نکنم!

......................

پ.ن.1: سکانس های 3 و 4و 5 اجرا شد و نتیجه ای به دست نیومد! به علت شرائط نامساعد روحی فعلا از شرح ماوقع معذوریم!

 

نویسنده : مریم دختر عمران ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک