مریم دختر عمران

مریم دختر عمران،‌نامی است که گاهی پدربزرگم من را با آن صدا می کرد. من رشته عمران درس نخوانده ام.
 
نامه ای به نوشین
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

به نام خدا، نامه ام را آغاز می کنم.

نوشین جان سلام. حالت چطور است؟ امیدوارم که هرکجا هستی خوب و خوش و خرم باشی. اگر جویای احوالات اینجانبان یعنی من و نادر و نینی پسر باشی به شکر خدا همه خوب و سالم هستیم و ملالی نیست جز دوری از روی شما که امیدوارم هرچه زودتر دیدارها تازه گردد و چشم ما به جمال شما روشن شود. الهی آمین!

قبل از هر چیز باید بگویم که ایمیل های زیبا و خواندنی ات را دریافت کردم و بعد از 3 روز متوالی توانستم همه را بخوانم البته تعداد دیگری هم ایمیل از سایر دوستان دریافت کرده بودم که جمعا به 300 و خورده ای ایمیل می رسید که خوشبختانه توانستم همه را بخوانم و پاسخ دوستان را در حد توانم بدهم. بازهم ممنون که در مملکت غریب به یادم هستی.

بعد این که همان طوری که می دانی روزگاری است که با درد بی درمان بارداری دست و پنجه نرم می کنم! و خودم را به دست مکار و جبار سرنوشت سپرده ام و گفته ام که هرچه باداباد! و تن به این بار سنگین داده و خودم را تسلیم شرایط و مصائب کرده ام و چاره ای ندارم جز این که بگویم : " هرچه پیش آید، خوش آید!" و تو خود می دانی که قمارباز اگر نگوید به ... ... ... م لال می شود!

در هر صورت به نیمه های راه رسیده ام و هر روز که از خواب بر می خیزم با وقایع، روحیات و خلق و خوی جدیدی مواجه می شوم. روزی خسته و افسرده و کوفته! روزی شاد و سرزنده و پوینده! و خوب می دانم که این هورمون های لعنتی زنانه و مردانه خلق و خوی مرا دست خوش تغییرات می کنند. از لحاظ ظاهری کمی ( خیلی! ) تغییر کرده ام. البته اگر اسم شکم برآمده و ... ... ... ... قلمبه و ... ... ... ... های آویزان در ایران را بتوان تغییرات گذاشت چه هنوز می دانم که فشن از ایران تا اروپا، حدود 10-15 کیلو اختلاف دارد. با همه این اوصاف سعی می کنم که دنیا را حواله دهم به چپ نینی پسر و خوش بگذرانم و عصبی نشوم و به خودم برسم و خوب بخورم و خوب استراحت کنم اما خوب دیگر گاهی زندگی بر وفق مراد پیش نمی رود و ... .

در مجموع بد نیست و روزها از پی هم می گذرند و من بیشتر از آن چه نگران روزهای سخت آینده باشم حسرت روزهای خوب گذشته را می خورم که در نهایت فراغت نتوانستم از آن بهره ببرم و کار خوبی داشته باشم یا ادامه تحصیل بدهم یا حداقل یک دیپلم آشپزی بگیرم. البته این را می دانم که برای تلاش کردن و موفق شدن هیچ وقت دیر نیست اما این را هم می دانم که با وجود شب زنده داری ها و بچه داری هایی که در آینده باید متحمل بشوم و این که دائم یک نفر آویزانت باشد، ادامه فعالیت های اجتماعی کاری بس سخت و دشوار است. و از همه این ها گذشته واقعیت تلخی وجود دارد و آن هم نداشتن اراده قوی در من است که در این سال های بعد از ازدواج به شدت تحلیل رفته. خوب می دانم که از سر گرفتن زندگی دلخواهم کاری مشکل است. با این افکار و اوهام که شب و روز با من است نسبت به تولد نینی پسر و آینده بسیار بدبین هستم و فکر می کنم که بچه دار شدنم اشتباه محض بوده و بس.

بگذریم.

نادر هم بد نیست. صبح تا عصر که مثل همیشه شرکت می رود و عصر ها هم وقتش را یک جوری پر می کند. دیگر مثل سابق چندتا پروژه و کار با هم انجام نمی دهد فکر می کنم اوهم از کار زیاد خسته شده. گهگداری دعوامان می شود. گاهی قهر می کنیم. من اسمش را گذاشته ام عامل تشنج چون بیشتر از همه من را حرص می دهد. گاهی از دستش تپش قلب می گیرم. کارش شده جستجو کردن در اینترنت و برنامه غذایی در آوردن برای من. فکر کنم الان به اندازه یک پیرزن 80 ساله در مورد خوردو خوراک زن باردار اطلاعات دارد. هربار هم که خرید می رود یک بسته ریحون بنفش یا به قول خودش ریحون فلفلی می خرد و من بیچاره باید تمیز کنم و بشورم و بخورم. موقع شام هم خودش لب به سبزی نمی زند و هی می گوید:" سبزی بخوووور!" خلاصه که سبزی خشک امساله خواستی بگو برایت بفرستم.

راستی خواسته بودی عکس بفرستم می دانی که مدتی مریض بودم و بنابراین نمی توانستم تدارک عکاسی را بدهم. الان هم که آخر سال تحصیلی است دوربین دست مامانم است به زودی چندتا عکس هنری توپ از خودم و نینی پسر برایت می فرستم.

از نینی پسر برایت بگویم. روزبه روز بزرگتر و شیطان تر می شود. یک چیزی بگویم که نادر اگر بفهمد داغ می کند. مدل خوابیدنش درست مثل خودم و خودت و نازنین ... شده. شب ها تا دیر وقت بیدار است و صبح ها به زور بیدار می شود. عادت کرده ام از 3 صبح زودتر نمی توانم بخوابم. اگر هم خسته باشم و زودتر به رخت خواب بروم انقدر ورجه وورجه می کند و انقدر لگد می زند که منصرف می شوم و می روم پی کاری مثلا تماشای تلویزیون ( یا تمیز کردن و شستن ریحون فلفلی! ) صبح ها هم که خودم بیدار می شوم نینی پسر در خواب ناز است و یک ساعت بعد از من تازه شروع به تکان خوردن می کند. البته یک مدتی عادت کرده بود که صبح ها با کوچکترین اشاره ای بیدار شود اما پیرو خواهش هایی که ازش کردم حالا هردو باهم تا لنگ ظهر می خوابیم. من در شبانه روز 9 ساعت فیکس می خوابم و نینی پسر هم 10 ساعت!

برای مراقبت های ماهیانه و اطلاع از سلامتی ام ماهی یک بار دکتر می روم و تابه حال همه چیز خوب بوده و از لحاظ زایمان زودرس و فشار خون و عفونت ادراری ... هیچ مشکلی ندارم و فکر می کنم که زایمان بی خطری را پیش رو داشته باشم تست سلامت جنین هم داده ام که آن هم خوب بوده و نینی پسر هم بایستی بسیار سالم و سلامت باشد. فقط آرزو دارم که از 3 نظر شبیه نادر نباشد اول این که کله اش اندازه نادر گنده نباشد چون مجبورم سزارین کنم. دوم دهانش به اندازه نادر بزرگ نباشد و سوم این که حافظه اش به نادر نرفته باشد.

از لحاظ جنسیت از این که پسر شده و نادر دیگر تنها نیست و چون برادر هم ندارد حالا با داشتن یک پسر یک دوست خوب پیدا می کند خوش حالم اما هنوز هم امید دارم که موقع تولد یک دختر بهم تحویل بدهند!

دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد و فکر می کنم خیلی هم پرحرفی کردم. از این که دیر به دیر باهات تماس می گیرم دلخور نباش چون نشستن روی صندلی برای مدت طولانی برایم سخت است. مراقب خودت باش.

بهار 1390


 
شغل جدید
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

سه ماه از تولد سهیل گذشته است و من تا حدودی به شرایط مسلط شده ام. حالا معنی رفتارها و گریه های سهیل را می فهمم. بهتر می توانم برای خودم وقت بگذارم و آن احساس بی کفایتی که اوائل داشتم را ندارم. با خودم تصمیم گرفته ام که بچه داری برایم مثل یک شغل باشد این طوری خودم را موظف می کنم که تنهایی کارم را انجام بدهم و اگر روزی به خاطر تنهایی مراقبت کردن از سهیل خسته و عصبی شدم بتوانم خودم را دلداری بدهم. بیشترین خوبیش این است که احساس عقب ماندن و بیهودگی نمی کنم و کمترین مزیتش هم این است که از کسی توقع کمک ندارم و خودم  مشکلاتم را حل می کنم. نتیجه خوبی هم داده این فکرم. برای این شغلم سی دی
آموزشی گوش می دهم، کتاب می خوانم، با دوستانم که مادر شده اند مشورت می کنم درباره شغلم. از مشاهده پیشرفت هام هم خیلی خوش حال می شوم و روحیه می گیرم. دستمزد هم می شود یک سهیل چاق تپلی که با سلامتی و رشد خوبش بهم انرژی می دهد.

مچ هردو دستم خیلی درد می کند و به مرور که سهیل بزرگ تر و سنگین تر می شود درد هم بیشتر می شود. موقع تغییر وضعیت از ایستاده به نشسته یا برعکس همه بدنم درد می کند. یکی دو بار هم دچار گرفتگی عضلات شدم طوری که انجام امورات جزئی سهیل برایم ناممکن بود. نادر اما مصر است که کارگر نگیریم تا خودش کارها را انجام دهد. اما متاسفانه خیلی کم فرصت می کند بهم کمک کند. اطرافیان هم خودشان چند برابر من مشکل دارند. من هم از کسی توقعی ندارم جز نادر. گاهی اوقات خیلی احساس تنهایی می کنم. کاریش نمی شود کرد نادر است دیگر. پول به کارگر نمی دهد
اما مجبور می شود پول به دکتر و دارو بدهد.

آخر هفته باید خانه را خالی کنیم. خانه جدید را نزدیک خانه مامان گرفتیم که بیشتر بتوانم از آن ها کمک بگیرم برای نگهداری از سهیل. این خانه می شود خانه چهارم. برای اسباب کشی لحظه شماری می کنم و خیلی برنامه ها دارم. در این یکی خانه که هستیم خیلی بهم خوش نگذشت هرچند خانه ای بود که سهیل در آن متولد شد.

به سهیل خیلی عادت کرده ام. همه وقتم را با شیرینی و خستگی پر کرده است. گاهی اوقات فراموشم می شود که مامانش هستم و اگر خودش احساس وابستگی به من نداشته باشد حس مادری را فراموش می کنم. در ناخودآگاهم یادم می رود بهش باید شیر بدهم و وقتی خیلی گریه می کند با خودم می گویم "یه کم دیگه صبر کنی ظهر مامان میاد بهش تحویلش میدی." به گمان این که از مهرانه مواظبت می کنم اما بعد به خودم می آیم که نه! تو خودت مامانش هستی.

پ. ن. 1 : حالا که مطلب را پست می کنم در خانه مامان هستم با سهیل و نادر خودش تنهایی مشغول جمع کردن و بسته بندی کردن و اسباب کشی کردن است. زمستان را با اسباب کشی شروع کردیم.

پ. ن. 2 : امسال اولین شب یلدایی بود که سهیل را داشتیم. برای مرتضی لوازم شب یلدا را بردیم. مامان مثل همیشه سنگ تمام گذاشته بود علی رغم این که با انتخاب مرتضی موافق نبود.

 شنبه 26 آذر ماه 90


 
ستاره خوش بختی من
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

خداوند مهربان، پسرم سهیل را در شامگاه پنج شنبه 24 شهریور سال 1390 به ما عطا کرد.

ساعت 9:33 شب، آغاز زندگی سه نفره ما بود.

2 ساعت بعد از تولد، سهیل را در آغوشم گذاشتند تا شیر بخورد.

پسرم تا 3 صبح در آغوشم ناله کرد و وقتی با او حرف می زدم در خواب دل دل می زد.

پسرم خیلی عاطفی است و به من و پدرش خیلی وابسته است.

هر روزی که می گذرد بیشتر عاشقش می شویم.

 


 
انتظار
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

خسته ام از این انتظار کشنده ی لعنتی.

کمتر از دو ماه دیگر باقی مانده تا فارغ شدن از این لنگ در هوایی, از این سنگینی و از این بی اختیاری.

راه که می روم بوی شیر حس می کنم.

تنها دل خوشیم این است که صورتم لک نشده و ورم نکرده ام.


 
 
ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

حرف هام ته کشیده انگار! یک ساعتی می شود نشسته ام پای کامپیوتر و با کی بورد وَر می روم. می نویسم و صفحه می پرد و پاک می شود یا خودم پاک می کنم. غریبه شده ام با نوشتن. بازی می کنم، حواسم پرت می شود و قرمه سبزی شبانه ام ( سحری ) می سوزد. خیلی وقت است دست زیر چانه نگذاشته بودم برای خواندن حرف های دیگران. همیشه نگران گونه چپم بودم که با تکیه دستم بالا می رفت و خط هایی که زیر چشم چپم می افتاد. نگران چروک دور چشم هام بودم و البته مچ دست راستم که زیر فشار ماوس به درد می آمد. این روزها شست دست راستم هم آرام شده است، موبایل را هم فراموش کرده ام.

حرفم نمی آید. همه اش فکر می کنم. راستش را بخواهید همه حرف هام را جمع کرده ام برده ام آن ته مه ها توی دل نی نی گذاشته ام. خوب نی نی ها هم دل دارند دیگر. چند ماهی می شود که دارم حرف هام را جمع می کنم. یک دنیا حرف شده است، خوب... بد... تلخ... شیرین... شاد... غمگین... درد دل... اعتراض... غرغر...

خدائیش هم نی نی کم نگذاشته. هرچی حرف داشتم، همه همه را جمع کرده حتی یک حرف هم از قلم نیفتاده. از اول ِ اول تا خود همین الان که دارم می نویسم. فکر کنم به خاطر همین هم هست که هر روز که می گذره نی نی بزرگ تر می شه. خوب جا کم میاره واسه حرف هام. اون اول که نی نی کوچولوتر بود به حرف هام حساسیت نشون می داد و حالش بد می شد اما کم کم عادت کرد. من به نی نی عادت کرده ام، اونم به من. نی نی ها مثل مسافر کوچولو ها می مونن. میان تو دل آدم می شینن و جون می گیرن و بعدش به حرف های آدم گوش می دن و آخرش ... نمی دونم آخرش چی می شه آخه آخر قصه مسافر کوچولو رو نمی دونم ولی فکر کنم نی نی من یه روزی از جمع کردن حرف های من خسته می شه و میاد تو این دنیا که خودش واسه خودش حرف های خودش رو جمع کنه، به جای حرف های من!

.....................

پ.ن. : از نشستن روی صندلی خسته شده ام. نی نی ها کم طاقت اند دیگر. شاید وقتی دیگر آمدم برای اصلاح و ادامه متن.

پ.ن. برای خانومی که 2ماهه باردار است. آمدم به وبلاگت همان موقعی که به وبلاگم آمده بودی بلاگفا ارسال پیام نمی کرد. آن ها که گفتی برای ویار مفید است اما من سیرابی خوردم اب روی آتش بود. با آبلیمو طعم دادم بینی را گرفتم و به زور آبش را سرکشیدم هر وعده سیرابی تا 2روز حالت تهوع را از بین می برد. اگر پسر می خواهی توت فرنگی بخور. لبنیات گوشت و قارچ هم نخور. به علت برگشت غذا و در نتیجه اسید معده دندان ها به سرعت خراب می شوند خیلی مراقب دندان ها باش تا مثل من دندان درد نشوی. شدت درد گاهی آنقدر زیاد است که گلو و گوش هم درد می کند . حتما به دندان پزشک مراجعه کن برای تشخیص علت درد. نیازی به مصرف مکمل کلسیم برای دندان نداری ترجیحا دندان خراب را معالجه نکن به خاطر عکس برداری و مصرف داروهای شیمیایی. در صورت شدت درد تا 2هفته رژیم بگیر: گوشت چای قند شکر انواع شیرینی جات و ماست نخور . شربت عسل و لیمو ترش تازه بخور. کمی عسل و نمک با انگشت روی چرک دندان یا خود دندان ماساژ بده تا عفونت کم شده بعد از زایمان دندان را معالجه کن.

تا حد ممکن از داروها و مکمل های شیمیایی و مصنوعی استفاده نکن چون باعث بیش فعالی یا کند ذهنی کودک می شود.

بادام ( برای کلسیم ) و انجیر ( برای آهن ) زیاد بخور.

در صورت تهوع معده را پر نکن وعده های کوچک داشته باش . غذاهای مایع مثل سوپ و آبگوشت کمتر بخور تا آشوب معده کم شود. موفق باشی


 
← صفحه بعد