مریم دختر عمران

مریم دختر عمران،‌نامی است که گاهی پدربزرگم من را با آن صدا می کرد. من رشته عمران درس نخوانده ام.
 
نوروز با سهیل
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : مریم دختر عمران

سهیل خوشگله


 
گنجشکک
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

دیشب به خاطر دندان درد نتوانستم بخوابم و البته سروصدای همسایه پائینی. صبح از شدت دندان درد و بی خوابی سر درد هم شده بودم. به آرامی از رختخواب بیرون آمدم تا خودم را مشغول کاری کنم اما حالت تهوع لعنتی بعد از چند روز دوباره به سراغم آمد و همه چی را برگرداندم. بعد از یکی دو ساعت کلنجار رفتن مشتی لوبیا در قابلمه ریختم و گذاشتم بجوشد تا ناهار، خوراک لوبیا داشته باشم. یک خوراک ساده و مقوی برای مواقع اضطراری.

به زور سعی کردم بخوابم و تصاویر زیبا را در ذهنم تجسم کردم. وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود. ضعف داشتم. شکلاتی در دهان گذاشتم و ناهار خوردم. بهتر بودم اما بعد از ساعتی دوباره حالت تهوع شروع شد و به ناچار به تخت بازگشتم.

احساس افسردگی می کنم، احساس خفگی. بینایی ام کمی ضعیف شده و بدون عینک ناراحتم. دلم هوای تازه می خواهد با کمی آفتاب.

پنجره را که باز کردم خنکای نسیم دل انگیز بهاری به صورتم می خورد و خیلی کیف می کنم. از دور صدای جیک جیک یک بچه گنجشک کوچولو می آید که انگار تازه سر از تخم درآورده.

به تو فکر می کنم. دست روی شکم می گذارم و احساس می کنم از دیروز کمی بزرگ تر شده ای! این را از روی برامدگی کوچک روی شکمم می توانم حس کنم!

گرسنه ام و این گرسنگی پیوسته خسته ام کرده! شده ای مثل همان جوجه گنجشک کوچولو که مدام دهانش باز است و جیک جیک می کند و مادر بیچاره اش باید تند تند بهش غذا بدهد!

چهارشنبه 18 اسفند 89- ساعت 4 بعدازظهر


 
استراحت مطلق
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

امروز چهارشنبه 6 بهمن ماه سال 89 ساعت 5 صبح است و من هنوز بیدارم. خط X100
پراید به مشکل برخورده و نادر به شرکت رفته. دیشب به خاطر خون ریزی به بیمارستان
رفتیم. طی چند روز گذشته 3 بار خون ریزی کردم که دیشب از همه شدید تر بود اما از
نظر دکتر جای نگرانی ندارد و فقط باید استراحت مطلق باشم یعنی 24 ساعت شبانه روز را روی تخت دراز بکشم. در تخمدان راست هم یک "کیست" به بزرگی جنین وجود
دارد که باز هم می گوید مهم نیست.

نادر بدجوری نگران است، در شرکت خیلی تحت فشار است و به این بچه هم خیلی دل بسته. می گفت از این که می خواهد پدر شود احساس افتخار می کند. من اما حالم را نمی دانم. از وقتی فهمیده ام باردارم مریض هستم و به بارداری به چشم یک مریضی نگاه می کنم و صد البته این که گاهی دلم می خواهد به هر قیمتی خوب  شوم. دیشب در بیمارستان صدای کودک تازه متولد شده ای را شنیدم، آرزو کردم صدای کودکم را بشنوم و تا الان لحظه ی زایمان را با حالت های مختلف تصور می کنم. لحظه ای که کودکم را در آغوش می گیرم و به طور حتم گریه می کنم.

زیر شکمم درد می کند و وقتی به لیوان شیر و عسلی که نادر برایم آماده کرده است نگاه می کنم دلم می خواهد بالا بیاورم هرچند که معده ام خالی است.

تصور این که 8 ماه دیگر باید روی تخت دراز بکشم بی این که حرکتی بکنم کسلم می کند. باید یک فکری بکنم تا وقتم به بطالت نگذرد. احتمالا قران و چند کتاب خوب کنار تختم بگذارم تا بخوانم و حوصله ام سر نرود، شاید هم شروع کنم به مرور زبان انگلیسی که کم کم دارد فراموشم می شود.

نادر تصمیم دارد شبی 2صفحه قران بخواند تا بچه سالم به دنیا بیاید.


 
سینوهه طبیب
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

کتاب "سینوهه طبیب" را به تازگی تمام کرده ام. خیلی تحت تاثیر سادگی و صداقت سینوهه و روانی نوشته هایش قرار گرفتم. کتاب را که برمی داشتم (نسخه تلفن همراه اش) زمین نمی گذاشتم مگر به اجبار.

با خود می اندیشیدم شخصی بدون داشتن پول، جایگاه اجتماعی بالا، خانواده یا اطرافیان مهم ... ، چگونه می توانسته جزو شخصیت های تاثیرگذار و درجه اول مصر بشود. با وجود این که چندین بار تمام دارایی خود را از دست می دهد در مجموع متعلق به قشرمرفه جامعه مصر آن زمان بوده است. و سوال بزرگ تری که از خودم می پرسم این است که در خفقان دوره خدایی آمون و کاهنان معبد که محیط غالب جامعه مصر بوده است، چطور یک نفر پیدا می شود که در برابر همه جهل ها بایستد و بگوید: "برای چه؟" و چگونه از خرافات و بت پرستی حس انزجار داشته باشد و چطور به برابری و برادری و عدالت معتقد باشد؟

سینوهه همان طور که خودش می گوید در خانواده ای رشد می کند که به آمون اعتقاد راسخ داشته اند و خود او قبل از ورود به مدرسه دارالحیات کاهن بوده است. پس این آگاهی و خرافه ستیزی و جهل گریزی را چطور به دست آورده اصلا متوجه نمی شوم.

در دل آرزو کردم که کودک من هم چون سینوهه، انسانی  آزاد اندیش و آگاه به مسائل جامعه اش باشد. هرچند در یک خانواده مسلمان و جامعه ای پر از خرافات و جهل متولد شود. اما از آن جایی که می دانم انسان هایی که روح بزرگ دارند و در قالب این تن های خاکی نمی گنجند همیشه تنها هستند و گاهی از عهده امورات خود حتی روزمرگی ها برنمی آیند و جاه طلبی و حسابگری های روبهانه و زیرکانه ندارند، از خدا می خواهم به فرزندم همسری عطا کند که یار و همدم تمام لحظات تنهایی و سخت او باشد و دوستی که چون کاپتا – خدمت کار سینوهه- مشاور و همراه او باشد تا از هیچ نظر کم و کاستی نداشته باشد.

از خدا می خواهم فرزندم هیچ گاه غم و غصه ای در دل نداشته باشد و یاران و دوستان راستین وی، او را تنها نگذارند.

از خدا می خواهم فرزندم را مانند سینوهه در شرایط سخت قرار ندهد تا بعدها دچار عذاب وجدان نشود و بر گذشته حسرت نخورد؛ و برای او فرزندانی می خواهم که در پایان عمرش خادم و نگه دار او باشند.

آمین

نوشته شده در بهار 89


 
مادربزرگ هم رفت
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : مریم دختر عمران

نادر عزیزم

بی شک خاطرات کودکی همه ی ما شرقی ها با لبخندهای بی بهانه ی مادربزرگ ها و مهربانی های بی کران پدر بزرگ هایمان پیوند خورده است. بزرگ تر هایی که برکت زندگی مان بودند و آرامش دل های مان. پدربزرگی داشته ام لطیف تر از عطر شکوفه های سیب و مادربزرگ هایی پاک تر از آبی زلال چشمه سار که بازی ها و شیطنت های کودکی ام با یاد و خاطره آن ها جلا گرفته است، یاد بعدازظهر های داغ تابستان با شیلنگ آب یا شب های سرد و طولانی زمستان با قصه های دیو و پری. یاد لواشک ها و تنقلاتی که فقط اگر در گنجه مادربزرگ پنهان باشند طعم واقعی خود را نشان می دهند، انگار دست مادربزرگ است که همه چیز را خوش مزه می کند، درست مثل سبزی خوردن هایی که خودش در باغچه ی کوچکش پرورش داده، آب داده و بعد هم با دقت
چیده.

با این همه خوب می دانم که غم فقدان مادربزرگی رنجور و مهربان چه غم جان کاهی است. خوب می دانم که نداشتن عزیز مهربانی که همه هویت کودکی مان را شکل داده چه اندوه بی پایانی است.

در غم دوری از مادربزرگ دستانت را می فشارم و شانه های اندوه ات را می تکانم. من را در غم خود شریک بدان.

مریم/زمستان 90

پ.ن. : آقای سلیمانی عزیز درگذشت پدر مهربانتان را تسلیت می گویم.


 
← صفحه بعد