مادربزرگ هم رفت

نادر عزیزم

بی شک خاطرات کودکی همه ی ما شرقی ها با لبخندهای بی بهانه ی مادربزرگ ها و مهربانی های بی کران پدر بزرگ هایمان پیوند خورده است. بزرگ تر هایی که برکت زندگی مان بودند و آرامش دل های مان. پدربزرگی داشته ام لطیف تر از عطر شکوفه های سیب و مادربزرگ هایی پاک تر از آبی زلال چشمه سار که بازی ها و شیطنت های کودکی ام با یاد و خاطره آن ها جلا گرفته است، یاد بعدازظهر های داغ تابستان با شیلنگ آب یا شب های سرد و طولانی زمستان با قصه های دیو و پری. یاد لواشک ها و تنقلاتی که فقط اگر در گنجه مادربزرگ پنهان باشند طعم واقعی خود را نشان می دهند، انگار دست مادربزرگ است که همه چیز را خوش مزه می کند، درست مثل سبزی خوردن هایی که خودش در باغچه ی کوچکش پرورش داده، آب داده و بعد هم با دقت
چیده.

با این همه خوب می دانم که غم فقدان مادربزرگی رنجور و مهربان چه غم جان کاهی است. خوب می دانم که نداشتن عزیز مهربانی که همه هویت کودکی مان را شکل داده چه اندوه بی پایانی است.

در غم دوری از مادربزرگ دستانت را می فشارم و شانه های اندوه ات را می تکانم. من را در غم خود شریک بدان.

مریم/زمستان 90

پ.ن. : آقای سلیمانی عزیز درگذشت پدر مهربانتان را تسلیت می گویم.

/ 4 نظر / 11 بازدید
آذرخش

از قول ما هم تسلیت بگو امیدوارم غم آخرتون باشه و بقای عمر بازماندگان

5000 کتابی!

خدا رحمتش کنه. نور به قبرش بباره. دنیا همین اومدن و رفتنه. البته مرگ یه تولد دوباره است. شادی روحش صلوات