استراحت مطلق

امروز چهارشنبه 6 بهمن ماه سال 89 ساعت 5 صبح است و من هنوز بیدارم. خط X100
پراید به مشکل برخورده و نادر به شرکت رفته. دیشب به خاطر خون ریزی به بیمارستان
رفتیم. طی چند روز گذشته 3 بار خون ریزی کردم که دیشب از همه شدید تر بود اما از
نظر دکتر جای نگرانی ندارد و فقط باید استراحت مطلق باشم یعنی 24 ساعت شبانه روز را روی تخت دراز بکشم. در تخمدان راست هم یک "کیست" به بزرگی جنین وجود
دارد که باز هم می گوید مهم نیست.

نادر بدجوری نگران است، در شرکت خیلی تحت فشار است و به این بچه هم خیلی دل بسته. می گفت از این که می خواهد پدر شود احساس افتخار می کند. من اما حالم را نمی دانم. از وقتی فهمیده ام باردارم مریض هستم و به بارداری به چشم یک مریضی نگاه می کنم و صد البته این که گاهی دلم می خواهد به هر قیمتی خوب  شوم. دیشب در بیمارستان صدای کودک تازه متولد شده ای را شنیدم، آرزو کردم صدای کودکم را بشنوم و تا الان لحظه ی زایمان را با حالت های مختلف تصور می کنم. لحظه ای که کودکم را در آغوش می گیرم و به طور حتم گریه می کنم.

زیر شکمم درد می کند و وقتی به لیوان شیر و عسلی که نادر برایم آماده کرده است نگاه می کنم دلم می خواهد بالا بیاورم هرچند که معده ام خالی است.

تصور این که 8 ماه دیگر باید روی تخت دراز بکشم بی این که حرکتی بکنم کسلم می کند. باید یک فکری بکنم تا وقتم به بطالت نگذرد. احتمالا قران و چند کتاب خوب کنار تختم بگذارم تا بخوانم و حوصله ام سر نرود، شاید هم شروع کنم به مرور زبان انگلیسی که کم کم دارد فراموشم می شود.

نادر تصمیم دارد شبی 2صفحه قران بخواند تا بچه سالم به دنیا بیاید.

/ 0 نظر / 8 بازدید