گنجشکک

دیشب به خاطر دندان درد نتوانستم بخوابم و البته سروصدای همسایه پائینی. صبح از شدت دندان درد و بی خوابی سر درد هم شده بودم. به آرامی از رختخواب بیرون آمدم تا خودم را مشغول کاری کنم اما حالت تهوع لعنتی بعد از چند روز دوباره به سراغم آمد و همه چی را برگرداندم. بعد از یکی دو ساعت کلنجار رفتن مشتی لوبیا در قابلمه ریختم و گذاشتم بجوشد تا ناهار، خوراک لوبیا داشته باشم. یک خوراک ساده و مقوی برای مواقع اضطراری.

به زور سعی کردم بخوابم و تصاویر زیبا را در ذهنم تجسم کردم. وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود. ضعف داشتم. شکلاتی در دهان گذاشتم و ناهار خوردم. بهتر بودم اما بعد از ساعتی دوباره حالت تهوع شروع شد و به ناچار به تخت بازگشتم.

احساس افسردگی می کنم، احساس خفگی. بینایی ام کمی ضعیف شده و بدون عینک ناراحتم. دلم هوای تازه می خواهد با کمی آفتاب.

پنجره را که باز کردم خنکای نسیم دل انگیز بهاری به صورتم می خورد و خیلی کیف می کنم. از دور صدای جیک جیک یک بچه گنجشک کوچولو می آید که انگار تازه سر از تخم درآورده.

به تو فکر می کنم. دست روی شکم می گذارم و احساس می کنم از دیروز کمی بزرگ تر شده ای! این را از روی برامدگی کوچک روی شکمم می توانم حس کنم!

گرسنه ام و این گرسنگی پیوسته خسته ام کرده! شده ای مثل همان جوجه گنجشک کوچولو که مدام دهانش باز است و جیک جیک می کند و مادر بیچاره اش باید تند تند بهش غذا بدهد!

چهارشنبه 18 اسفند 89- ساعت 4 بعدازظهر

/ 2 نظر / 8 بازدید
آذرخش

آخی نازی قرار بود یه عکس از این آقا سهیل بذاریا پیشاپیش عیدت مبارک باشه خوش بگذرونی حسابی [گل][گل][گل][گل]

sahar

web nanazi dari be web manam sar bezan